تبليغاتX
خط خطی هایم ! ! !

خط خطی هایم ! ! !

می خواهم بنویسم . . .

" برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند! "

روح من در عروج امواج ، از افول کودک  ، گاهی در جستجوی کلمات می لرزد . تجرد چشمم مثل شاخه های رفته تا کوچه باغ ،  پلک می زند  . در بیداری پنهان لاله ، از بوی رازقی سرفه ام می گیرد . خوابی عجیب ، یک شب مرا تا پرواز صبح ملالت روشن کرد ، یورتمه افکارم در سایه های مطلوب خاک زانو می زند . هنگام بوسه ی ماه بر شب ، حسرتم را پشت دیوار امروز مخفی می کنم تا شاید از اخم گذشته به خواب بروم ، اما او مرا با طعم بی شب و روز بیدار می کند . موسیقی ستاره خبرم می کند از غرور تکلم : تا ترک خوردن برگ چند نفس باقی است ، آخرین جشن ارغوانی را از دست نده . و نسیم ، باز هم نسیم !! همانی است که عکس خود را در آئینه اندوه دید و عاشق شد . اکنون کفش هایم را با لفظ بی روح آسمان آشنا می سازد . تا آنجا که در خطاب تو ،  انگشت های من از هوش بروند . در سکوت من و تلخی تو ، خورشید از دیدن شمشاد ، کاکتوس را یاس می خواند ، تا مجال ماندن در جوی رنگ را انکار کند . پس ....  ای گذشته از خیال و رسیده از نهان ، در بیگانه ترین خورشید ، یادت را باران خیس کرد !! و آرام شد ! سکوتی به مقطع نجوای دریا در گوش ساحل .

اما افسوس که " مکالمه ، یک روز محو خواهد شد و شاهراه هوا را

شکوه شاه پرک های انتشار حواس سپیده خواهد کرد "

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 فروردین1389ساعت 12:25  توسط .هـــدی.  | 

یک اتفاق

سلام

من نویسنده ی جدید هستم ، یک سری مشکلات پیش آمد واسه سرکار خانم هدی ، تا مرتفع شدن آنها من در خدمتتون هستم ، خدا رو چه دیدید شاید کنار اومدیم با هم تا یک مدتی در خدمتتون بودم !

 

چون در حاله حاضر مغزم یاری نمی کنه ، آخرین پست خودم رو که در 360 بود را قرار می دم !

تا مقداری با دست نوشته هام آشنا بشید !

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 فروردین1389ساعت 12:23  توسط .هـــدی.  | 

هجدهم (بازگشت اجباری !)

تقریبا ۲۱ ماه از آخرین نوشته می گذره ! ۲۱ ماه پر از اتفاقات ٬ پر از تغییرات !

آخرین بار که اینجا نوشتم ٬ پر بودم از دلتنگی واسه بابا ! الان خالی ام از احساس ! ولی نه واسه بابا ! هنوزم دلم واسش تنگ میشه ٬ هنوزم هر هفته میرم سر خاکش !

بالاخره خونم رو جدا کردم از برادری که یعنی میخواست جای بابام رو پر کنه !

۲۰ سالو رد کردم ٬ درسم رو تمام کردم ٬ یه دفتر زدم تنهایی ! خودم مدیرشم ! اون موقع باورم نمیشد ! فکر نمیکردم یه روزی چند نفر زیردست من کار کنن و من بشون دستور بدم ! ولی حالا اینجور شدم !

هدی ! مدیر تبلیغات ! بابا ٬ کجایی ببینی این روزا رو !

مهرداد ٬ پسر داییم پیشم زندگی میکنه ! بعضی وقتا بدجور جنگمون میشه ! اون شبایی که من دیروقت میرسم خونه و خسته میرم تو اتاقم و حتی نمیدونم اون خونست یا نه !

وقتی صبحش غر میزنه ٬ منم پررو پررو بش میگم کسی مجبورت نکرد بیای از من مواظبت کنی ! خودت خواستی خودتم تحمل میکنی ! گناه داره ! این روزا بدجور داره از دستم حرص میخوره !

ارثیه ی بابا ٬ هر چی که بودو نبود رو (غیر سهم دانیال) جمع و جور کردم ٬ ۱ خونه ۷۵ متری و ۱ مشت خرت و پرت خریدم ٬ باقیشم دادم به اونایی که بابا وقتی زنده بود کمکشون میکرد ٬ نذاشتم ۱ قرون برسه به اون برادر خواهرای پول دوستش !

یه کاره دیگه هم کردم باهاشون ! اونو ولش کن ! بعدا لازم باشه علنیش میکنم !

خلاصه ٬ بابایی !

دخترت بزرگ شده و بی احساس ! پسر دایی خرپیرم هنوز زن نگرفته ! زنه پسرت حاملست ! ماشینمو خودم گرفتم ٬ ماهه دیگه قسطه آخرشه !

بابا !

بعده تو هیچ مردی رو نمیتونم دوست داشته باشم !

نمیدونم تا کی ! ولی چه مجرد باشم چه متاهل ٬ زندگی بدونه تو افتضاحه !

۵ شنبه می بینمت . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 فروردین1389ساعت 1:14  توسط .هـــدی.  | 

هفدهم

دلم بسیار تنگ است !

دلتنگ پدری هستم که مدتیست تنهایم گذاشته و به آسمانها رفته !

دلم آغوشت را میخواهد پدر . . . دلم دستانت را میخواهد پدر . . . و هر چه قبلترها تنها به من تعلق داشت . . . دلم تو را میخواهد پدر . . .

کاش کنارم بودی ! این روزها خیلی بیشتر از قبل احتیاجت دارم ! صدایم را می شنوی یا نه ؟!

فریادت میکنم ولی جوابی نمیشنوم ! من دلم برایت تنگ شده پدر ! و این اشکها کافی نیستند !

امشب تو را میخواهم . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 2:21  توسط .هـــدی.  | 

شانزدهم

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:59  توسط .هـــدی.  | 

پانزدهم

بحث . . . دعوا . . . جیغ . . . داد و بیداد . . . بد و بیراه . . .

نتیجه ی یک بحث و جدال بین خواهر و برادر این شد که خواهرِ کوچکتر ساعتِ 2 ظهر از خانه بیرون بزند و تا حالا که ساعت نزديکهایِ 9 شب است به خانه باز نگردد !

غرورِ بیجای برادر هم باعث شد که با خواهرِ کوچکش تماس نگیرد !

حرفِ آخر برادری که دم از مهربانی میزد : اگه رفتی بیرون دیگه حق نداری پاتو بذاری اینجا !

و دخترک با لهنی تاسف برانگیز : منتظر بهونه بودی دیگه ؟! باشه،دیگه اینجا نمیام تا خودت به پام بیفتی ! توام مثلِ عمه ها و عموتی !

گرما . . . متلک . . . دویدن . . . دردِ پا . . . تشنگی . . . فحش دادن به این و آن . . . فرار کردن از دستِ عمله ها . . . سنگ انداختن به مزاحمها . . . راه رفتن . . .

همه ی اینها نتیجه ی بیرون زدن از خانه بود،وسطِ ظهر . . .

من که خانه نمیروم،نمیدانم شب را چگونه صبح کنم ! خانه ی سارا هم نخواهم رفت ! فقط میخواهم ببینم کِی غرورش را زیرِ پا میگذارد . . .

شاید بروم بهشت زهرا و شب تا صبح پیشِ پدر باشم،تا بفهمد با رفتنش دخترش به چه روزگاری افتاده !

امشب دلم برایِ خودم سوخت ! برای اينکه فکر ميکردم با بودنِ برادرم هيچ چيز کم نخواهم داشت . . . . .

 

 

پ.ن 1 : فکر میکردم بیشتر از اینها برایش ارزش دارم ! اما گویی با رفتنِ پدر دیگر برای هیچکس ارزش ندارم !

پ.ن 2 : فکر نمیکردم او هم مثلِ عمه ها و عمویم باشد ! منتظرِ چنین روزی بودم ولی اصلا باورم نمیشود برادرم با من اینگونه رفتار کند !

پ.ن 3 : میدانم چه طور جوابش را بدهم ! تا به حال هیچوقت رو به رویش نایستاده ام ! ولی خودش مجبورم کرد جلوی همه اشان بایستم !

پ.ن 4 : از جَوِ کافی نت برای همین بدم می آید ! عوضی سرش تا نصفه توی مانیتورِ من است !

پ.ن 5 : حال و حوصله ی هيچکس را ندارم . . . فقط ميخواهم راه بروم . . . مهم نيست مقصدم کجاست،مهم اين است که بروم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 20:51  توسط .هـــدی.  |